احمد مجد الاسلام كرمانى
409
سفرنامه كلات ( فارسى )
ده تومان را بكند و نه ما در خيال حركت از كلات باشيم و مطلب به همين جا ختم شد . طرف عصر با رفقا بگردش رفتيم و موضوع صحبت ما امروز اين بود كه برحسب قرائن قطعيه و وعده صريحه جناب مشير الدوله و مضمون اين تلگراف يقين است كه ما را مرخص خواهند كرد ، حالا تكليف ما بعد از مرخصى چيست و بكدام طرف بايد برويم و با آنكه آقا ميرزا آقا نهايت آمال منتهى مقصودش اين بود كه مرخص شده به طرف اسلامبول برود اما امروز ميگويد ما بايد با كمال عجله خود را بطهران برسانيم اما بنده كه از اول هم حرفم اين بود كه چون عيال و اطفال بىصاحب من در طهران هستند ناچار بايد بطهران برگردم تا اگر لازم شود به طرفى بروم آنها را ببرم . رشديه عقيدهاش اين بود كه سرى بآذربايجان برود و والده و خويشان و برادران خود را ديدار نموده بعد به طرف طهران بيايد . بارى تا اوائل شب در اين موضوع مشاوره و مذاكره مينموديم و شب به منزل آمديم و شام خورده بالاى بام خوابيديم ، فردا صبح به عادت معهوده برخواسته نماز خوانده چائى خورده باز به طرف آبشار رفتيم و تا ظهر در تعيين تكليف بعد از مرخصى گفتگو كرديم ، ظهر فرستاديم خدمت خان حاكم و استدعا كرديم كه نهار ما را بفرستد و در همانجا صرف كنيم و نيز اطلاع داديم كه سرهنگ تلگرافخانه و حكيمباشى هم با ما هستند ، خان حاكم هم يك مجموعه نهار براى ما فرستاد كه مركب بود از دو كاسه آبگوشت و يك بشقاب بادنجان و دو كاسه ماست و چند قطعه نان و قدرى پنير ، نهار را با رفقا صرف كرديم و براى خواب به خانه حكيم باشى رفتيم و از حكيمباشى خواهش تهيه چائى كرديم و من از او وافور و ترياك خواهش كردم ، او هم حاضر نمود كه بعد از قدرى استراحت حاضر شده برخواستيم و چائى خورديم و من دو سه حب ترياك هم كشيدم و بعد از حركت از محل آصف الدوله ديگر اسباب اين كار برايم فراهم نشده بود و خيلى خوش گذشت و تا حوالى غروب